truth-part3

سلام!

من بالاخره بعد از یه وقفه اومدم^_^

واقعا ببخشید دوستان میدونین چرا امروزم گذاشتم؟

امروز چنتا مهمونه واقعا عزیز برامون میان که من واقعا عاشقشونم

دوس داشتم این چن روزی که پیشمونن فقط باهاشون باشم

خب این قسمت قسمته قشنگی شده بخونینو نظرتونو بهم بگین اینم پوستره اصلیه داستان تو این قسمت تمامه نقش اصلیای داستان وارد میشن امیدوارم خوشتون بیاد

ldckmjnhdg

بهت احتیاج دارم!جرا عشقه من باید یه طرفه باشه چرا باید همش عذاب بکشم؟

زنگه تفریح شد جونگ کوک با یکی از دوستاش از کلاس بیرون اومد که با ته هیونگ مواجه شد:مگه قرار نبود بیای پیشه من؟

-ته ته ببخشید داشتم سره پروژه کار میکردم

-بات قهرم….چه پروژه ای؟

-پروژه ی خاصی نیست برا بچه هایی که با ریاضی مشکل دارن میخوایم یه روشه آسون درست کنیم که ازش خوششون بیاد راستی تو رشتت چیه؟

-من۴ریاضی

-واقعا؟بهت نمیخوره درسخون باشی

-کی گفته من درسخونم؟

-آخه بچه های ریاضی اونم چهارم همه خوبن

-اونا چه ربطی به من داره؟من بزور اینجام…الانم بیا بریم ناهار بخوریم که شکمم چسبیده به کمرم

جونگ کوک خندیدو با ته هیونگ سمته سالنه غذاخوری رفت:ته ته

-هوووم؟

-بنظرت چرا جی هوپ نیومده؟

-کی؟همون پسر لوسه دوستت؟

-زهرمار…آره

-من چه میدونم

-ای بابا خیلی نگرانشم

به صورته متزلزله ته هیونگ خیره شد که به کاغذی روی دیوار نگاه میکنه

“هفته ی آینده ۳ریاضی و۴ریاضی و ۳و۴تجربی به اردوی اینچئون میرن

وسایله مورده نیازتونو بردارید

هزینه ی سفر ۳۰دلار میباشد

آوردنه گوشی موبایل الزامیست

برای هر۴ دانش آموز یک اتاق است پس دوستاتونو انتخاب کنین…

ته هیونگ:قراره بریم اردو…ای جان منو تو و رپ مانو جی هوپ تو یه اتاق

-چه برنامه ریزی کردیا

-بعله

-هی من باید برم کلاس فعلا بای بای

-بیرونه مدرسه منتظرتما

-باشه

تو راهه برگشت به کلاس دلشوره ی ترسناکی گرفته بود رفتو سره میزش نشستو به جای خالیه جی هوپ خیره شد: آخه چرا بی خبر نیومدی؟

معلم وارده کلاس شد:سلام بچه ها،مدیر بهم گفت خبری رو بهتون بدم…راستش از امروز به بعد جی هوپ دیگه مدرسه نمیاد

جونگ:چییی؟چطور آخه چرا؟

-راستش منم نمیدونم ولی الان پدرو مادرش پروندشو گرفتن

ناامید روی میز نشست واقعا دلش گرفته بود هم ناراحت بود هم عصبانی نباید جی بدونه خبر میرفت کلاسو با بی حالی سپروندو از کلاس بیرون رفت با دیدنه چهره ی بامزه ی ته هیونگ پرید بغلش:ته تهههههه

-چته چرا گریه میکنی؟

-ته..ته…جی..هوپ

-چیشده…

-دیگگگگه نمیاد مدرسه

ته هیونگ از خودش جداش کردو رو به روش ایستاد:اولا تو پسری چرا گریه میکنی؟دوما خب نیاد من اینجا برگه چغندرم..

-ولی من جی هوپو خیلی دوست داشتم…

-منظورت اینه منو دوس نداری؟

-نه نه منظورم این نبود…

-پس چی بود؟نکنه گ-ی ای؟

-یاااا

-ها

-من کجام گ-یه؟چرا چرت میگی؟

سواره ماشین شدو درو بست…پشته سرش ته هیونگ سوار شد:کجا بریم؟

-خونه

-ولی من میخوام ببرمت یه جا دیگه

-کجا؟

-به موقش میفهمی

-یا من اصلا حوصله ندارم لطف کن منو برسون خونه

ته هیونگ نگاش کرد:منم چون حوصله نداری میخوام ببرمت

آروم به صندلی چسبیدو بی هیچ حرفی منتظر بود که بعد از ربع ساعت ته هیونگ نزدیکه باغی نگه داشت:پیاده شو درو باز کردو پیاده شد ته هیونگ دستشو گرفت:اینجا جای زوجاس الکی مثلا ماهم زوجیم

جونگ با یه لبخند مبهوته باغ شده بود گلهای رزه زردو قرمزی که بینه سبزه ها از دیوار آویزون بودن و آلاچیق های گوشه و کناره باغ که با گلهای شیپوری تزیین شده بودن اون هوای دلنشینو موسیقیه آروم و حوضه وسط که به شکله گله رز بود واقعا قشنگ بود باعث میشد هر آدمه دپرسی به خودش بیادو لبخند بزنه ولی فقط خوشحال نبود قلبه بیقرارش سریعتر از همیشه میزد به ته هیونگ بااون صورته بامزش خیره و شدو قلبش تندتر از همیشه میزد انقد محکم که به نفس نفس افتاد

ته هیونگ:هی پسر چت شد؟نفس تنگی داری؟اسپری داری؟

-نف..سم…

-حا..حالا من…من چه ..کنم؟آروم داشت پشته ته هیونگ میزد ولی فکری به مخش هجوم اورد سره جونگو بالا گرفتو اروم نفسشو داخل بردو لباشو رو لبای جونگ گذاشت این حرکتش باعث شد قلبش بیشتر بزنه ته ته ازش جداشدو دوباره کارشو انجام داد ۴بار اینکارو کردوبه سینش فشار وارد کرد تا بالاخره نفسش به حالته طبیعی برگشت ته هیونگ همونطور که نفس نفس میزد جونگو بغل کرد:دی…دیگه منو…اینجور…نترسون

جونگ بغلش کرد:شرمنده

گوشیه ته هیونگ زنگ خورد:بله؟

-…

-جیمین برگشته؟این جمله رو با لحنه پرشوقی گفت و باعث شد جونگ احساسه بدی داشته باشه

-….

-باشه زود میام گوشی رو قطع کرد:جونگ من واقعا متاسفم ولی یکی از دوستام از آلمان برگشته باید برم میرسونمت

-نه نمیخواد خودم میرم تو باید زودتر بری

-مگه میتونم اینجا ولت کنم دسته جونگو گرفتو بیرون بردش دره ماشینو باز کردو جونگ نشست خودشم پشته صندلی راننده نشست با آخرین سرعتش رانندگی میکرد که باعث میشد هی جونگ بگه آروم برو مواظب باش

-ببخشید جونگ من واقعا شوق دارم

-مگه اون کیه؟

ته هیونگ لبخندی زد:همه ی رویاهام

بااین حرف قلبه جونگ فشرده شد پس جونگ تو زندگیش چه نقشی داشت؟:با..باشه سرشو پایین انداخت:تو دوسش داری؟

-بیشتر از همه…میدونی چی بیشتر خوشحالم میکنه؟اینکه خودش گفته میخواد منو ببینه

-هه هه خوبه

-جونگ…من…اونو مثه یه دوست دوس ندارم…عاشقشم قبلا باهاش دوست بودم ولی متاسفانه منو مثه یه آشغال پرت کرد ولی من هنوز دوسش دارم

قطره ی اشکی روی صورته جونگ اومد:چیشد؟

جونگ اشکشو پاک کرد:هیچی دلم واسه مامانم تنگ شد خودش میدونست داره دروغ میگه اون به جیمین حسودیش میشد:من دیگه کسیو ندارم که دوسم داشته باشه

-پس جین چیه؟

-جینم ازدواج میکنه عاشقه زنو بچش میشه

-توهم ازدواج میکنی

-من…از دخترا خوشم نمیاد

-توهم گ-ی ای؟

-نه نه..فقط از دخترا خوشم نمیاد…

ته هیونگ دره خونه نگه داشتو دسته جونگو گرفت:من که دوستت دارم…

جونگ لبخنده ساختگی ای زد:منم همینطور

-متاسفم

-اشکال نداره دستشو از دسته ته ته دروردو از ماشین بیرون رفت دره خونه رو باز کردو خودشو سره زمین پرت کرد:چررررررررررررا؟

اشکاش بی امون میریخت:ته..ته…چرا…منو…عاشقه..خودت..کردی…

زانوهاشو بغل کرد اونقدری که داشت اشک میریخت برای مادرش با این شدت اشک نمیریخت با خودش فک میکرد چرا انقد بدبخته؟تو همه چیز بازندس حتی دیگه تو عشقم شانس نداره اون همون کسیه که دخترا براش نامه مینوشتن،گل میدادن حالا انقد بدبخت شده که برای یه پسر گریه میکنه

___________

با سرعته تموم خودشو به فرودگاه رسوند مادرو پدره جیمین اونجا منتظر بودن نزدیکشون رفت:اومده؟

مامان:نه ۵ دیقه دیگه میرسه

-اها

-مرسی که اومدی جیمین خیلی اصرار داشت که بیای

-منم خیلی دوس دارم ببینمش

پدره جیمین سمتشون اومد:پروازش نشست بهتره بریم

-واقعااااا؟پشته سره پدره جیمین راه افتادن تا به محله استقبال رسیدن که ته هیونگ چشمش به پسره قد کوتاهه بامزه ای خورد که دوتا چمدون همراهش بود:جیییییییمین سمتش رفتو بغلش کرد متقابلا جیمینم بغلش کرد:دلم برات تنگ شده بود وی

-منم همینطور

اشک تو چشمای جیمین جمع شد:هنوز دوسم داری؟

-معلومه

محکمتر فشارش داد:متاسفم وی

-پسر قیافت بامزه تر شده جیمین ازش جدا شد:یعدا به خدمتت میرسم حالا وایسا

-منتظرم

جیمین سمته مادر پدرش رفت:دلم براتون تنگ شده بود

مادرش بغلش کرد:برات اسپاگتی درس کردم میدونم دوس داری

-اووووم مامان

-جونه دلم

-من ناهارو میرم خونه ی وی شام میخورمش بااینکه نمیتونم از اسپاگتی هات بگذرم ولی باید به خدمته وی برسم

مادرش دستشو رو صورتش کشید:باشه پسرم…اونجا خوب غذا میخوردی؟

-البته نمیبینی چقد چاق شدم تازه قدمم کوتاه تر شده

-پسره من همیشه جذابه

-خب مامان منو ته ته شب برمیگردیم اسپاگتیتو خوشمزه تر کن چون مهمون داریم چمدوناشو به پدرش دادو ازشون خدافظی کردو با ته هیونگ بیرون رف:دلم برا تویه خر تنگ شده بود

اشک تو چشمای ته هیونگ جمع شده بود:چرا؟چرا منو ول کردی؟

جیمین خودشو به وی چسبوند:عشقم من نمیخواستم ولت کنم

-میدونی چی کشیدم؟

-ببخشید امروز از دلت در میارم هاها دستشو رو گونه ی ته ته کشیدو اشکاشو پاک کرد:تا الان ندیده بودم گریه کنی وی

-دلم برا وی گفتنت تنگ شده بود چیشد که برگشتی

-دلم فقطو فقط واسه تو تنگ شده بود

-دروغگو

-باشه تو فک کن دروغ میگم

-واقعنی؟

-واقعنیه واقعنی

-هههههه عاشقتم کجا بریم؟

-خونمون

-خونمون هههه

-چیه شیطون شدی؟خب میخوام جبران کنم

-آخ جوووووون بدنم مور مور شد

-زهره مار اصا برگرد من میخوام اسپاگتیمو بخورم

-هنوز مثه قبلا لوسی

-چه کنم تقصیره مامانمه

-اییی جان مامانت یدونه اورد شد تکدونه قلبه من

-اوخ اوخ رمانتیک شدیه

-عشقت دیونم کرده بی آشیونم کرده

-آخ اخ نخون باای صدا نکرت

-ولی در عوض صدا تو خیلی خوبه

-معلومه که خوبه

ته هیونگ ماشینو دمه آپارتمانی که مدتها بود درشو باز نکرده بود نگه داشت:چقد دلم برا شبامون تو این خونه تنگ شده بود جیمین

-منم همینطور

از ماشین پیاده شدن جیمین دسته ته هیونگو گرفتو قفله درو زدنو وارد شدن همه چیز مثه روزه اول بود روزه اولی که این خونه رو خریدن

جیمین:چرا گردوخاک نداره اینجا؟

-به یه پیره زنی سپرده بودم هر هفته بیاد اینجا رو تمیز کنه

-به عشقه من؟

-آره به عشق تو

جیمین سمته اتاق خوابشون رفت عکساشون سرتا سره اتاق بود مثه قبلا ته هیونگ پشته سرش اومد:چه روزایی داشتیم

جیمین سمتش رفتو لباشو بوسید:دوباره میسازیمشون

-دلم واسه مزه لبات یه کوچولو شده بود

-حالا مزه تنمم بهت میدم

ته هیونگ مثه بچه ها ذوق کرد:اخ جون میخوام میخوام

-بدنم چه مزه ایه؟

-امممم مزه توت فرنگی میده توت فرنگیه من

-بدنه تو مزه شکلات میده من عاشقه شکلاتم

جیمین چراغو خاموش کردو پرده هارو کشید:دلت توت فرنگی میخواد؟

-چرا که نه من عاشقشم

_____________

دستش تو دسته جی هوپ بود خیلی خوشحال بود که میتونه جی هوپو داشته باشه:جی

-جونم

-فکرشو بکن سره کار چکارا میتونیم بکنیم

-اییی شیطون

-چیه خب؟هرشوهری حق داره یبارم که شده همسرشو بچشه مگه نه؟

-زهرمار قراره فقط کار کنیم

-یه کاری میکنیم تو فقط بشینو تماشا کن شده تو دسشوییاهم خفتت میکنم

-جیییییییییین

-زهره مار عزیزم

-متشکرم عزیزم

________________

-به ساعت خیره شده بود دلش پیشه ته هیونگ بود دوست داشت بهش زنگ بزنه اما نمیتونست گوشیش زنگ خورد به امیده اینکه ته هیونگ باشه برداشتش:یا کیم ته هیونگ

-ببخشید گئشیه کیم سوک جین ؟

-من برادرشم بفرمایید

-میخواستم بدونم مقاله ی چاپی قبول میکنن؟

-شمارشو بهتون میدم بهش زنگ بزنین

-….

گوشی رو قطع کرد اولین بار بود که یه روزه تمام ته هیونگ بهش زنگ نزده بود لباساشو عوض کردو از خونه بیرون رفت که جی هوپو جینو دست تو دست دید مبهوت بهشون زل زده بود داشت تو دلش وضعیتشونو دو تا یکی حساب میکرد جی هوپ بهش گفته بود که عاشقه جینه:داداش

-جونگ توضیح مید…

-همه چیو میدونم

-جونگ…

-میرم قدم بزنم خونه خالیه لبخندی زد:راحت باشین من تا ۱ ساعت دیگه نمیام

جی هوپ دسته جونگو گرفت:پسر حالت خوبه؟

-خوشحالم که به داداشم رسیدی میدونی امروز که نیومدی یکم نگرانت بودم اما الان که میبینم خوشحالی منم خوشحالم راحت باش زن داداش

دستشو از دسته جی هوپ جدا کردو ازشون فاصله گرفتو رفت رفت جایی که هیچکس نباشه فقطو فقط خودش باشه تلفنش زنگ خورد:بله؟

-خوبی؟نامجونم

-آ..آها چیشده

-میخواستم ببینم فردا باهام میای شهربازی دلم براش لک زده

-باشه ولی به حسابه تو

-هه هه باشه

-ساعت۷ منتظرتم

-باشه خدافظ

گوشی رو قطع کرد حس میکرد شهربازی برا روحیش خیلی خوب باشه ولی فردا یکشنبه بود قرار بود با ته هیونگ بره بهونه ای پیدا کرد تا بهش زنگ بزنه با دومین بوق برداشت:جونم جونگ

-فردا میای دیگه؟

-واسه چی

-شهربازی دیگه

-اخ ببخشید پاک یادم رفته بود ببخشید میشه…

-بیخیال با نامجون میرم

-مرسی پسره خوب

-خدافظ

گوشی رو قطع کردو مثه یه آشغاله ظرد شده زار زد که دستی رو روی گونش حس کرد:حالت خوبه؟

سرشو بالا اورد به صورته درخشانه دختره روبه روش خیره شد:چرا گریه میکنی تو پسری

-من خیلی بدبختم

-اینجور نگو دختر جفتش نشست:از من بدبختری؟من هیچکسو ندارم

12 نظر در “truth-part3

  1. ای جانم واییییییییییییییییییی کوکی با یه دختره…
    خیلی قشنگ بود میسی میسی… حرف نداشت?
    قسمت بعدی و زودی بزار لطفا مرشی??

  2. پسرم نگو هیچکسو نداری…پ مامانت(من!)اینجا چکارس؟
    اون مامان تو داستان فیکه باور نکن خودم پیشتم…تو با همین دختره دوست شو نسلمون منقرض نشه^_^

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *