Sorry baby_part 10

ببخشید پگاه? دیرتر از اون چیزی که قول دادم،گذاشتم.

دندونامو روی هم فشار دادم و تند تند پله ها رو طی کردم…حتی نمیتونستم حدس بزنم که چی شده!
در اتاق مدیر رو باز کردم و داخل شدم.
ـ سلام مدیر یانگ.
مدیر یانگ ـ یون یورا سریع بشین.
روی مبل نشستم و پرسیدم ـ چی شده؟
در باز شد و هیونا داخل اومد.با تعجب به هم نگاه کردیم.
مدیر یانگ ـ جونگ هیونا…یون یورا…نمیدونم چجوری این اخبار دروغ پخش شده ولی باید به فکر درست کردنش باشیم.
هیونا ـ مدیر از چی حرف میزنید؟
مدیر یانگ ـ شایعه شده که کمپانی فقط از سوابق و ضوابط و پارتی بازی برای انتخاب کارآموز استفاده میکنه و کارآموزا براساس استعدادشون انتخاب نمیشن.
هیونا ـ غیرممکنه…چطور این حرف غیر منطقی رو زدن؟
مدیر یانگ ـ منم به فکر اصلاح این شایعات مزخرفم.
یورا ـ این شایعات به ما مربوط میشه؟
مدیر یانگ ـ نه ولی ازتون کمک میخوام…الان تنها فکری که بنظرم درسته، همینه…شما باید زودتر از موعود مشغول به کار شید.
همزمان گفتیم ـ چی؟
مدیر یانگ ـ آه میدونم میدونم…بهم گوش کنید…شما تنها سلاحی هستید که میشه باهاش دهن مردم و اخبار رو بست.
هیونا ـ مدیر ما حتی یه سال هم آموزش ندیدیم…هنوز چندماهه….آخه ما چطور
سریع کشیدمش کنار و به مدیر یانگ گفتم ـ باید چیکار کنیم؟
هیونا ـ نونا !!!?
مدیر یانگ ـ باید یه تک آهنگ بخونید….نه اینجوری نه… باور نمیکنن…باید رقصتونو هم نشون بدید…یه موزیک ویدیو واسه یه تک آهنگ…اونقدر وقت نیس که بشه آلبوم ساخت…چطوره که این موزیک ویدئو یه تبلیغ باشه واسه آلبوم های آینده؟
هیونا ـ مدیر ما هیچی نمیدونیم چرا از بقیه کارآموزا اینو نمیخواین؟
مدیر یانگ ـ چون شما نسبت به بقیه کارآموزا دوره ی کمتری داشتید و اینکه یه نفر بتونه کمتر از یه سال آموزش، خواننده بشه یعنی یه استعداد درونی و فوق العاده داشته و این میتونه اخبار رو متوقف کنه.
هیونا با نگرانی گفت ـ مدیر!
مدیر یانگ ـ جونگ هیونا اگه استعداد خودت رو به همه ثابت کنی؛ هم شایعاتو متوقف میکنی و هم باعث پیشرفت و معروفیت خودت میشی…تو که میخوای خواننده شی، چرا نمیخوای زودتر بهش برسی؟ همه آرزوی همچین موقعیتی رو دارن.
هیونا دهن باز کرد تا چیزی بگه…سریع جلوشو گرفتم و به مدیر گفتم ـ پیشنهادتون رو قبول میکنیم…ما جلوی اخبار دروغ رو میگیریم.
هیونا آروم کنار گوشم گفت ـ نونا چرا قبول کردی؟?
دستمو به نشونه ی سکوت جلوش گرفتم و به مدیر گفتم ـ ما تمرین زیادی نداشتیم؛ درسته تو این چندماه متوالی هر روز تمرین کردیم ولی تمرین ما به پای تمرین بقیه ی کارآموزا نمیرسه پس شما هم باید بهمون کمک کنید و از بقیه بخواید حمایتمون کنن.
مدیر یانگ ـ البته که اینکارو میکنم فقط شما نهایت تلاشتون رو کنید…خب؟ الان تعدادی از خبرنگارها میخوان بیان اینجا و با من مصاحبه کنن…من اعلام میکنم قراره یه گروه جدید تشکیل بدیم، باشه؟
هیونا ـ امّا…
یورا ـ باشه مدیر اعلام کنید…اگه حرفی نیست بریم.
مدیر یانگ ـ میتونید برید…فقط خواهش میکنم تلاشتون رو بیشتر کنید. هرکاری میتونید انجام بدید تا این شایعات متوقف شه…هر چی نیاز دارید براتون فراهم میکنم…ولی انتظارم از شما اینه که اگه تا الان ۲۴ ساعت از هفته( هر روز ۴ ساعت) رو کار میکردید الان ۳۶ ـ ۴۸ ساعت کار کنید.
هیونا ـ اصلا ما براتون اهمیت داریم؟ ۸ ساعت ۶ ساعت کار کنیم؟مگه حیوونیم؟
با چشمام به هیونا فهموندم که چاک دهنشو ببنده.هیونا رو همراه خودم به سمت در خروجی کشیدم.
یورا ـ متاسفم آقای یانگ هیونا یکم شوکه شده نمی فهمه چی میگه…ما تلاشمون رو میکنیم.
به محض اینکه از در خارج شدیم،هیونا دستشو از دستم کشید و گفت:هیچ معلومه تو چت شده نونا؟ فکر میکنی میتونیم اینجوری به جایی برسیم؟
ـ هیــــــش آروم!
: خانمای محترم؟!
به سمت صدا برگشتیم…خبرنگار ایم چو بود…چسبیدم به دیوار و گفتم ـ شما؟! اینجا چیکار میکنین؟??
دوباره با اون لبخند مسخره اش نگامون کرد…هیونا که ایم چو رو نمیشناخت یواشکی ادای بالا اوردن دراورد و آروم گفت ـ این کیه دیگه؟
خبرنگار ایم چو ـ با من بودی؟…من ایم چو هستم…خبرنگار اخبار وای جی ان
هیونا ـ آه بله خوشبختم…ما کار داریم اگه میشه برید کنار نمیتونیم رد شیم.
ایم چو خودشو کنار کشید و زیرلب گفت ـ بداخلاق!
***
باید چیکار کنم مامان؟!
با انگشتام بازی میکردم که با اقای اینچون برخورد کردم و باعث شدم فنجون قهوه اش بریزه.
ـ وای ببخشید آقای اینچون…رو خودتون نریخت؟
مدیر اینچون ـ مشکلی نیست…خوبم.
ـ ببخشید آخه خیلی درگیر بودم جلومو ندیدم..معذرت میخوام.
مدیر اینچون ـ اشکالی نداره…دنبال پسرا بودی؟
ـ هان؟…نه
مدیر اینچون ـ شنیدم خیلی سخت تمرین میکنی.
ـ بله…از این به بعد باید بیشتر از اینم تمرین کنم…خبر به شما نرسیده؟
مدیر اینچون ـ شایعات رو میگی؟
ـ بله! بخاطر شایعات مدیر یانگ قراره ما رو زودتر روی صحنه ببره.
مدیر اینچون ـ فکر خوبی کرده ولی از طرفی هم یه جور ریسک بوده!
ـ هوم…منم از همین میترسم شاید خراب کنیم.
مدیر اینچون ـ به این چیزا فکر نکن…صدای تو خوبه صدای دوستت هم حتما خوب بود که انتخاب شده…تلاش کن تو دل همه جا شی.
ـ ممنون از راهنماییتون اقای اینچون…من دیگه باید برم.
مدیر اینچون ـ فایتینگ…راستی
ـ بله؟
مدیر اینچون ـ پسرا همین الان دارن از اتاق تمرین برمیگردن…ون هم دم در منتظره.
نمیدونم چرا امّا خوشحال شدم که مدیر اینو بهم گفت.تشکر کردم و با سرعت به سمت در رفتم.شال گردنمو دور لب و بینیم پیچیدم اصلا تو این موقعیت حوصله ی یه شایعه و جنجال دیگه رو نداشتم.همین کافیه یه دختر کنار اعضا قرار بگیره و اخبار به سرعت نشر پیدا کنه.
ـ ته هیونگ!
همشون به سمت صدا برگشتن و من سرعتم رو بیشتر کردم…شالگردنمو جا به جا کردم و گفتم ـ یون یورام.
جی هوپ ـ یون یورا ! خیلی وقته ندیدمت.
ـ بله متاسفانه هم شما مشغول آلبوم بودید هم من درگیر تمرینات.
شوگا نگاهی بهمون انداخت و گفت ـ یون یورا ما داریم میریم خوابگاه میتونی بیای اونجا حرفتو بگی اینجا هوا سرده و ما واقعا خسته ایم.
ته هیونگ پالتومو که از شونم افتاده بود، درست کرد و گفت ـ ولش کن از صبح زود بیداره، بداخلاقه.
اشک تو چشمام جمع شد میدونم بخاطر اتفاقی بود که سویانگ بوجود اورده بود..امّا حرف شوگا احساساتمو قلقلک داد و اشکام ریختن پایین.
ته هیونگ سرمو بین دو دستش گرفت و گفت ـ داری گریه میکنی؟
ـ چیزی نیست فقط یکم خستم.
جونگ کوک سریع نزدیکم اومد و گفت ـ بخاطر حرف شوگا؟
صدای گریم دراومد: نه گفتم که چیزی نیست.
شوگا با تعجب به طرفمون اومد و گفت ـ چی شد؟
جین ـ ناراحتش کردی.
سرمو بالا گرفتم و گفتم ـ نه اینطور نیست مین یونگی.
شوگا ـ پس چی شده؟
ـ چیزی نیست.
جین ـ شایعات پخش شده رو باید متوقف کنه!
همه همزمان گفتن ـ چی؟
ته هیونگ ـ چی شده؟ مگه مقصر تو بودی؟
سرمو به نشونه ی منفی تکون دادم.
جین ادامه داد ـ مدیر یانگ، جونگ هیونا و یون یورا رو انتخاب کرده تا خودشونو به همه نشون بدن و شایعات پایان پیدا کنه.
جیمین ـ از این ناراحتی؟
نامجون ـ این که ناراحتی نداره! ما هستیم کمکتون میکنیم…کمپانی بیگ هیت کمپانی هممونه، نیست؟…ما حمایتتون میکنیم.
جونگ کوک ـ آه…من از چیزی خبر نداشتم…میخوای کمکت کنم یه تکست بنویسی؟
صدای همهمه و حمایت همشون تو گوشم پیچیده بود…سعی کردم گریمو خاتمه بدم تا اونا هم فکر کنن که علت گریم همینه…امّا هیچکی خبر نداشت من بخاطر اتفاقایی که ممکنه سرم بیاد گریه میکنم…هیشکی نمیدونست من از سویانگ و کاراش میترسم و علت گریه ام اونه!
مامان واقعا اشتباه کردم… اشتباه کردم و دارم تقاصش رو پس میدم…هر دفعه که میخوام به ته هیونگ بگم که با احساساتش بازی کردم و بعد عاشقش شدم؛ زبونم قفل میشه…چی قراره سرم بیاد…این بار شانس اوردم و شایعات سویانگ روم اثر نداشت دفعه ی بعدی قراره چه اتفاقی بیفته؟! نجاتم بده مامان!
***
ته هیونگ ـ آه تو داری کلماتتو الکی میکشی! این شعر اپرا که نیست.
کلافه نشستم رو زمین و گفتم ـ وای ته هیونگ من نمیتونم کاش قبول نمیکردم.
از صندلی بلند شد و رو صورتم خم شد.
ـ هی ته هیونگ چیکار میکنی یکی می بینه!
برگه ی پشت سرمو برداشت و گفت ـ چی میگی واسه خودت؟!
میدونستم میخواد اذیتم کنه…زدم زیر خنده و گفتم ـ دفعه ی بعدی شکارمی آقا شیره.
ته هیونگ ـ می بینیم!دوباره بخون!
به ساعتم نگاهی انداختم و گفتم ـ بسه…مرسی ته ته ی من! به هیونا قول دادم قبل از ضبط یکم باهم تمرین کنیم.
ته هیونگ ـ دقت کن و بخون…آقای پارک ایرادگیره…خوب نخونی تا شب نگهت میداره.
ـ میدونم…چشم!
ته هیونگ ـ fighting my girl ( فایتینگ[مبارزه] دختر من )
ـ I love you baby ( عاشقتم عزیزم)[ قیافه من(مینا)=?]
ته هیونگ ـ یورا!
همچین اسممو با احساس گفت که تا اعماق وجودم پر از انرژی مثبت شد.
ـ بله؟
ته هیونگ ـ بخاطر من خوب بخون.
ـ بخاطرت همه ی تلاشمو میکنم…قول میدم.
چشمکی زد و گفت ـ باورت دارم.
نگاهی به پنجره و بیرون کلاس انداختم هیچکی نبود سریع گونه اش رو بوسیدم.
ـ مهربون ترینم…من دیگه باید برم.
***
در پارت بعد:
دستشو از صورتم جدا کردم و گفت ـ دستای کثیفتو به من نزن.
آب دهنمو قورت دادم…یعنی چیزی فهمیده؟!…
ته هیونگ ـ میشه بهتون امیدوار بود؟
باز دوباره فراموش کرد…از بس درگیر کار شدم حتی نمیدونم قرصاشو میخوره یا نه!

26 نظر در “Sorry baby_part 10

  1. اولا عرررررررررررر واس خاطر این پوستر خوشکلت که دلمو سوزوندی باهاش=”((
    دوما یوهووووووووووووووووو چقد زیاده برم بخونمش هورااااااااااا

  2. یاااااااااااا یعنی خر شانس به اینا میگناااااا بعد چند ماه شروع کار؟؟؟
    ایولللللللللل بابا هیونا ناز نکن دیگه دهه

    • آره ? حالا اگه من بودما بعد ۱۴ سال بازم میگفتن مهارتت کافی نیست ?
      خخخخ خب بدبخت میترسه ریسک کنه ?

  3. خبرنگار ygn?????
    خخخخخخخخ همون چندشه تو پینوکیو که تل میزد؟؟؟؟؟
    خخخخخخ بابا مینا دمت گرم لایک داری خداییش

  4. وایییییییییییی وی وی وییییییییییییییییییییی من هلاکتم پسررررررررررررررررر
    من روانیه ته ته ام مینااااااااااا
    این پسر یه جوره عجیبی مهربونه
    آآآآآآآآآآآآآآآآآآه احساساتم……منو بگیر که احساساتم ترکید
    من عاشق شدم دوباره الان اتکهههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • خیلییییییی مهربونه ??
      همش ویکلی آیدل یادم میاد ? از گوشتش به همــــــه داد
      بیا گرفتمت ??
      نمیخواد عاشق شی قربونت

  5. راستی بابا فدای سرت دو ساعت تاخیر که چیزی نیست باباااااااا
    بپر بخلم بینم آبجی کوچوله منننننننننننن

  6. عزیزم خییییییلی قشنگ بود مرسی گلم …منتظر ادامش هستم..یعنی چی میشه؟؟؟…دست کثیفتو بکش//!!!…واااااای یعنی وی گفته اینو…نننننه.!۱۱!!!زود بزار که هنگیدم…

  7. وای جییییییییییییییییییییییییییییییغ من ادامشو ندیده بودم=((((((((((
    ته ته ی مننننننننننننننننننننننننن
    کی قرصاشو نخورده؟؟؟؟؟؟
    مینا پارت بعدو منکه برگشتم جلدی میذاریاااااااا

  8. O M G این قسمت که فوق العاده بود?ولی دلم واسه یورا میسوزه آدم تو اینجور موقعیتا واقعا کلافست…?
    این تیتر قسمت بعدتم خدایی خیلی آدم و کنجکاو میکنه?
    منتظر قسمت بعد هستم زودی بزارش لطفا?
    میسی بوس بوس?

    • ?جدی؟
      آره واقعا….من که اگه بودم مثه هیونا رفتار میکردم بعضی وقتا ریسک کردن خیلی سخته
      ?چشم قسمت بعدی تو وب مریم جین ایشالا

  9. مینا جون چرا قسمت بعدی رو نمیزاری؟منتظریم بابا.مردم…اونیکی وب هم هی چک میکنم اصلا عو نشدی اونجا هنوز

    • اینجا که دیگه آپدیت نمیشه. نگین نوشته ?
      ? ببخشید آخه داشتم فکر میکردم چجوری همه رو بذارم.مریم گفته که باید همه ی پارت ها رو از اول بذاریم.میخواستم اصلا نذارم. دیگه کلی با خودم کلنجار رفتم
      ببخشید دیر شد تا هفته آینده میذارم پارت بعدی رو

  10. یون یورا…هیونا فایتیییینگ
    سویانگ:o_O………………..
    وایی من نگرانم به خصوص اون خلاصه پارته بعدیت..ویییی استرس گرفتم…
    مرسی عزیزم خیلی قشنگ بود..تنکسسسسس…کیسسسسس…

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *