Sorry baby_part 8

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
اینم پارت ۸ که حذف شده بود.
اکثرا خونده بودید…اینم واسه اون ۱ دونه آدمی که شاید نخونده.


روز بعد، پس از تموم شدن کلاسم با خانم کی و آقای پارک، با جیسو تماس گرفتم تا بدونم پسرا کجا هستن.
جیسو ـ امروز مرخصی گرفتم.
ـ نمیدونی کجا هستن؟
جیسو ـ تا الان دیگه برگشتن خوابگاه…میخوای از مدیر اینچون بپرسم؟
ـ واقعا؟ میپرسی؟
جیسو ـ آره بهت خبر میدم.
ـ مرسی جیسو!
***
پیام جدید از جیسو: «کارشون تموم شده رفتن اتاق رقص کمپانی.»
خودمو به کمپانی رسوندم و به ته هیونگ پیام دادم: « هر وقت تمرین تموم شد، جلوی کمپانی منتظرتم»
به ستون جلوی کمپانی تکیه داده بودم و منتظرش بودم…اونقدر دیر کرد که خودم رفتم داخل و پشت در منتظر موندم.
مدیر اینچون ـ یون یورا؟
سرمو بالا گرفتم و به مدیر اینچون سلام کردم.
مدیر اینچون ـ اینجا چیکار میکنی؟
ـ راستش یه کاری داشتم.
مدیر اینچون ـ منتظر کسی هستی؟
ـ فقط اومدم یه چیزی رو به کیم ته هیونگ بدم.
مدیر اینچون ـ چی؟
اه کاش اینقدر فضولی نمیکرد…جوابی ندادم که خودش بحث رو عوض کرد و گفت ـ میتونی اینا رو ازم بگیری؟
و به پلاستیک غذا و سوجو اشاره کرد.
دوتا از پلاستیک ها رو گرفتم…درو اتاق رو باز کرد و گفت ـ تمرین بسه…ببینید کی اینجاست!
کنار رفت تا منم وارد بشم…ته هیونگ داشت با حوله موهاشو خشک میکرد.
صدای همشون بلند شد.
جیمین ـ این پلاستیکا رو بده به من؛ سنگینه.
مدیر اینچون ـ یاااااااااا پارک جیمین دست منم هس چرا فقط از یورا میگیری؟
جیمین چشماشو ریز کرد و گفت ـ مدیر اون دختره.
همه با مدیر اینچون جمع شدن و جعبه های مرغ سوخاری و سوجو رو باز کردن.
کنار در ایستاده بودم و به ته هیونگ لبخند میزدم.نزدیکم اومد و گفت ـ اینجا چیکار میکنی؟
ظرف غذا رو بالا گرفتم و آروم گفتم ـ اوپا، غذا.
نامجون ـ وی نمیای؟
درحالی که لبخند میزد، بهش گفت ـ شما بخورید…من برمیگردم.
دستمو گرفت و دنبال خودش کشید.
با خنده گفتم ـ کجا داری میری؟
ته هیونگ ـ دنبالم بیا.
با سرعت پله ها رو طی میکردیم تا بالاخره به پشت بوم رسیدیم.
ـ وای ته هیونگ اینجا خیلی بزرگه…اوووووه اونجا رو ببین…فکر نمیکردم ساختمون کمپانی اینقدرا هم بلند باشه.
منو به سمت خودش کشید و گفت ـ عقب تر وایسا.
از پشت بغلم کرد و سرشو نزدیک صورتم اورد…درحالی که به سئولِ زیر پام نگاه میکردم، دستمو رو صورتش گذاشتم و گفتم ـ همه چی خوبه مگه نه؟
ته هیونگ ـ هوم! فقط جای تو خالیه.
سمتش برگشتم و بهش خیره شدم.باد توی موهام می پیچید…موهامو کنار زد و گفت ـ دلم واسه این صورت دوست داشتنی تنگ شده بود.
خودمو تو بغلش جا دادم و سرمو رو سینش گذاشتم.
ـ منم همینطور!
از بغلش بیرون اومدم و گفتم ـ پیامی که برات فرستادم، ندیدی؟
ته هیونگ ـ گوشیم خاموش شده، چیزی فرستاده بودی؟
ـ هوم مهم نیست!
با ذوق ادامه داد ـ اوپا… سوشی.
ته هیونگ ـ سوشی؟
ـ هوم….بخوریم؟
ته هیونگ ظرف غذا رو گرفت و گذاشت کنار خودش.با تعجب گفتم ـ میخواستم بخورم!
ته هیونگ ـ مگه اونو واسه من نیاوردی؟
ـ هوم
ته هیونگ ـ پس مال منه با کسی هم شریک نمیشم.
مشتمو به بازوش زدم…خندید و منو به خودش نزدیک تر کرد.
هردومون به آسمون خیره شده بودیم و تا یه مدت طولانی هیچی نمی گفتیم.سرمو به طرفش گرفتم و بی اختیار بهش چشم دوختم…نگاهش به سمتم برگشت…مردمک چشماش مدام بین چشم و لبهام در نوسان بود…سرشو خم کرد و به طرف صورتم اورد…لبشو رو لبام گذاشت…هنوز شوکه بودم و چشمام باز بود…دستشو دور کمرم حلقه کرد و به آغوش خودش کشید…باید چیکار کنم؟…مامان واقعا دوستش دارم؟…بی توجه به فکرای ذهنم چشمامو بستم و همراهیش کردم.
از هم جدا شدیم…ولی من هنوز شوکه بهش نگاه میکردم…یکم نگام کرد و با کف دست به پیشونیم زد.
ـ آی
ته هیونگ با اعتماد به نفس کامل گفت ـ میدونم منتظر این لحظه بودی.
ـ یاااااااا معلوم بود کی مشتاقه.
ته هیونگ ـ یورا؟
با حرص گفتم ـ هوم؟!
ته هیونگ ـ بیا سالگرد صد روزگی رابطمون حلقه و تیشرت جفتی بخریم…ساعت یا هرچیز دیگه ای! بعدش بریم رستوران چرخان برج نامسان و باهم شام بخوریم!
ـ یه روزم بریم و قفل عشق آویزون کنیم.
ته هیونگ ـ هوم…مردم عادی اینکارا رو انجام میدن، نه؟
ـ هوم ولی ما نمیتونیم اینکارا رو انجام بدیم…همون یه شایعه ای که درمورد ما پخش شده بود، مدیر یانگو به حد کافی عصبی کرد.
به سمت صورتم برگشت.با ذوق لب پایینش رو گاز گرفت و گفت ـ مهم نیست! ما انجامش میدیم.
اون شب اولین بوسه ی ما بود…شبی که اصلا خوابم نمیبرد و فقط به اتفاقات و حرفای اون فکر میکردم.
***

بعد از اتفاقی که بینمون افتاد رابطمون جدی تر شده بود…کمتر همو می دیدیم ولی وقتایی که باهم بودیم شادترین لحظات زندگیمون بود.
منم سعی میکردم خودمو از سویانگ مخفی نگه دارم…نمیدونم چرا! امّا یه حس اینجوری بهم میگفت…با هیونا خیلی صمیمی تر شده بودم با اینکه ازش بزرگتر بودم ولی دوست خوبی برام شده بود.
تلفنم رو قطع کردم و به سمت هیونا برگشتم.
ـ همین جا بود که! کجا رفت! هیونا…هیونا
نگاهم به سمت سالن افتاد از رختکن بیرون نرفتم و از پشت در بهش نگاه کردم…اون کیه که داره باهاش حرف میزنه؟!…همون موقع حرفشون تموم شد و اون دختری که مشغول حرف زدن با هیونا بود، نگاهی به من انداخت و به سمت پله ها رفت…فاصله اش باهام دور بود واسه همین نمیتونستم اجزای صورتشو درست ببینم…اضطرابی تو وجودم بود که منو می ترسوند….بلافاصله درو باز کردم و خودمو به پله ها رسوندم نمیدونم چرا حس خوبی نداشتم…فقط تونستم نیم رخش رو ببینم…دستمو تو موهام کردم و با خودم گفتم ـ اون سویانگ نیست! همه چی مرتبه…نگران نباش!
هیونا ـ نونا چیزی شده؟
ـ هیونا اون دختری که باهاش حرف میزدی کی بود؟
هیونا ـ نمیدونم…نمی شناختمش.
ـ چیزی میگفت؟
هیونا ـ داشت درمورد من می پرسید…میگفت واسه چی اینجاییم و جریان چیه…آه اسم تو رو هم پرسید.
ـ تو که چیزی نگفتی، گفتی؟
هیونا با تعجب گفت ـ خب منم اسمتو گفتم….اینو هم گفتم که مثه من کارآموزی.
آب دهنمو قورت دادم و گفتم ـ اوکی هیونا…لطفا چیزی از من به بقیه نگو…از این به بعد
هیونا ـ نونا من کار بدی کردم؟
موهاشو نوازش کردم و با اضطراب گفتم ـ نه عزیزم من فقط یکم مضطربم.
واسه اینکه نخوام بیشتر از این توضیح بدم، خدافظی کردم و از اونجا خارج شدم.همش به خودم تلقین میکردم که اون سویانگ نیست و من بی خودی نگرانم.
…« ته هیونگ من»…
ـ سلام عزیزم
ته هیونگ ـ سلام یورا…زنگ زدم خواهش کنم این یه شبو دیر نیای دیگه…صد روزگی رابطمونه پس سر وقت بیا خانم محترم.
اونقدر ذهنم درگیر بود که حتی نمیتونستم حرفای ته هیونگ رو درست متوجه شم.
ـ چشم دارم میام فضایی خنگ.
***

18 نظر در “Sorry baby_part 8

  1. اووووووووووووووووووووف وبنشرههههههه…
    پوووووووف بیخیال وبنشر عزیز کامنتامونم گم شده اعصابم خط خطی شد میناااا
    =((((((((((((((((((((((((((((((((

  2. جییییییییییییغ من اومدم وای مینایی من چ قد دلم برات تنگیده بود وای خدا
    البنه هنو شمالما ففط خواستم بیام بگم ک چن روز دیگه برای همیشه میام وب
    راسی منو یادت اومد ک؟؟؟؟

    • ?یاخدا
      خودتی؟؟؟؟
      منم ?جدی جدی دلم برات تنگ شده بود…جات خالی بود بیای هی جیغ و داد کنی که وی اینجوری وی اونجوری (صبا جای تو هم جیغ و داد میکرد ?)
      من منتظرم منتظر ?
      نه اصلا نمیشناسمت ? آخه این سواله ؟!

      • وااااااای خداشکر یادته خخخخخ
        گفتم شاید تو این مدت منو یادت رفته باشه خخخخ
        ووووووووویی
        اجی عشق منی من چن روز دیگه میام هوووووورااااااا
        وای از همه ی داستانا عقب موندم پوووووووف
        ینی بیام تهران باید ۲۴ساعته تو وب باشم داستانارو بخونم
        پوووووووووووووف

          • جدی؟؟؟
            اووووخی میخوردتو ذوقت؟؟؟خخ
            فدای سرت
            واییییی من بیام تهران بسینم داستانتو بخونم ببینم چی شد پوووووووف
            ینی ببینم ی مو از سر وی کم شده باشه تو داسنان میکشمت
            نگی نگفتی

          • اوره ?
            خخخ بیا بخون ? نه چیزی نشده….باشــــــــــه حالا اگه اتفاقی افتاده بود تو بیا منو بکش

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *