See what your heart says-Part 3

انیونگ رفقااااااااااااا ^_^

خب پست قبلی که حذفید فکر کنم آه میهن بود بخاطر اون استیکرا =”((

کلا حالمون خراب شد بیخیل من دوباره گذاشتمش!!

اونایی که خوندن دمشون هات فقط بیان نظرشون رو بگن….و کسایی که نخوندن بفرماااااایید ادامه نفسای من

ایشالا که دوسش داشته باشین=))))))

منکه دوستون دارم خدا داند ^_^

عاقا من امروز امتحان داشتم خسته ام ناجوووووووووور نمیتونم پرتتون کنم پس لطفا با احتیاط پرت شین ادامه

:-*****

pegah1

پارت ۳ “ببین قلبت چی میگه
ریان لباسش رو مرتب کرد و مو های خوش حالت طلایی اش رو هم ریخت روی شونه هاش و بعد از اتاق خارج شد…بادیدن خونه ی بنگتن باورش نمیشد که این خونه مال هفت تا پسر باشه…دکوراسیون خونه فوق العاده زیبا و مرتب بود ناخودآگاه گفت: واو چقد اینجا قشنگه!!!!!
جیمین که تعجب ریان رو دید با خنده گفت: یعنی اینقدر قشنگه؟؟خب چرا اینقدر تعجب کردی؟؟؟
ریان چند قدم رفت جلو و روبه روی جین و جیمین ایستاد و گفت:تعجبم از ظرافتیه که توی چیدن وسایل به کار بردین،کار کیه؟ نکنه دختری توی تزئینات کمک کرده هان؟!
جین: نه بابا کدوم دختر؟! چی میگی تو؟ خودمون اینجا رو چیدیم، البته چیدن وسایل بیشترش سلیقه ی شوگاس، قاب های خوشکل روی دیوار هم عکساییه که اون گرفته…حالا فعلا این حرفا رو بیخیال بیاین غذا بخوریم تا سرد نشده.
و بعد ریان رو راهنمایی کردن توی آشپزخونه. یک میز ۸ نفره اونجا بود که غذا ها با سلیقه ی خاصی یک گوشه ی اون چیده شده بود.ریان با هیجان رفت و شروع کرد به غذا خوردن جین و جیمین هم نشستند و مشغول شدند.
جین: راستی میگم تو هیچ دوست آدمی دور و اطرافت نیست؟ من واقعا درک نمیکنم خواستم به خوانوادت خبر بدم که نگران نشن گوشیتو برداشتم ولی مخاطبات همه یا شخصیت کارتونی بودن یا جونور!تو، توی جنگل زندگی میکنی؟؟(دست شما درد نکنه دیگه جنگلی هم شدیم)
ریان یکدفعه یادش افتاد که سومین و سه جون نگران شدن اون هیچ خبری به اونا نداده زد توی صورتش و گفت: آخ دوستام!! وای خدا یادم رفت به اونا خبر بدم …میکشنم.وای خدا سومین منو میکشه، از صبحه که بهشون خبر ندادم اصلا پاک از یادم رفته بود
جین: پس تو جنگل زندگی نمیکنی! خب بازم جای شکرش باقیه!
ریان:نخیر دوست عزیز تو جنگل زندگی نمیکنم ،از باغ وحش فرار کردم !چی میگی تو آخه؟من عمدا مخاطبامو اونطوری نوشتم چون دوست نداشتم وقتی یه آدم فوضول به گوشیم نگاه میکنه مخاطبامو بشناسه.
جین:واقعا که، مثلا میخواستم از نگرانی درشون بیارم
ریان بلند شد و گفت:گوشیم! گوشیم کجاست؟ اگه بهشون خبر ندم می کُشَنَم.
جین هم بلند شد و گفت: خب راستش هرچی باهاش ور رفتم نفهمیدم به کی زنگ بزنم ،از دستم خاموش شد وایستا الان برات میارمش.
ریان: زودباش دیگه نمیفهمی پای مرگ و زندگی درمیونه؟
جیمین زد زیر خنده: چیه نکنه واقعا از باغ وحش فرار کردی؟ اصلا بهت نمیخوره!!!
ریان: یااا تو میخوای بکشمت؟؟؟
جیمین: خیله خب بابا ببخشید چرا داغ می کنی!!
ریان گوشی رو از جین گرفت و گفت: وای پروردگارا بهم رحم کن…صد بار که دوستام زنگ زدن..صدبارم که مامانم ای واااای بدبخت شدم خانم هان هم که زنگ زده…می دونین این یعنی چی؟؟؟
جین و جیمین هر دو با هم گفتند:یعنی چی؟
ریان آروم دستش رو کشید روی گردنش (که یعنی کارم تمومه)
جین: وای وای حتما یه کتک حسابی در انتظارته من یکی که دلم خنک شد.
ریان: تو هنوز ریان رو نشناختی وایستا و تماشا کن مستر جین!
و زنگ زد به مامانش: سلام مامان خوشگلم خوبی؟؟……بابا این سومین و سه جون الکی شلوغش کردن من حالم خوبه خوبه الانم اومدم خونه ی چند تا از دوستام راستش اونا خواننده ان اومدم ازشون یاد بگیرم!…..باشه قول میدم دوستت دارم مامان نازم….باشه خدافظ..
قطع کرد و گفت: بفرما خداروشکر که دل تو یکی رو خنک نکردم!
جین با تاسف سری تکون داد و گفت: نوچ نوچ خجالت آوره به مامانت دروغ گفتی؟
ریان: ببینم عمو شما با خودت چند چندی؟؟ کجای حرف من دروغ بود هان؟ نکنه به خواننده بودنت شک داری؟
جیمین کلافه دستش رو کشید روی سرش و گفت: ای بابا شما نمی تونین آروم باشین؟داداش بسه دیگه ریان توام زودباش زنگ بزن به دوستات و از نگرانی درشون بیاردیگه.
ریان: میبینی جیمین اوپا از بس این داداشت فک میزنه مگه میذاره آدم تمرکز کنه؟
جین قیافش عین علامت سوال شد و گفت: من فک میزنم؟
جیمین پوزخندی زد و آروم در گوش جین گفت: خوشم اومد داداش گذاشت تو کاسه ات!
جین هم با پاش محکم زد به پای جیمین و اونم دادش در اومد جین ابرو هاش رو بالا داد و خندید.
ریان شماره ی سومین رو گرفت: اَلو سلام آبجیه خوبم!
صدای سومین قدری بلند بود و داد میزد که پسرا هم میتونستن بشنون.
سومین: ریان خودتی؟ کدوم گوری هستی تو؟ آخه الاغ تو نمیگی من عضو یک گروهم باید به هم گروهی هام خبر بدم چه غلطی دارم میکنم؟ هان؟ زودباش جواب بده کجایی تو؟
ریان سعی داشت آبروداری کنه گفت: هییییییی! زشته آبجی چرا اینطوری حرف میزنی؟ حالا که زنگ زدم دیگه!
سومین: خفه شو الاغ گفتم کجایی؟ ریان تو فقط پات به خوابگاه برسه من و سه جون تیکه تیکه میکنیمت فهمیدی؟
ریان دستش رو گرفت روی گوشی و با صدای آروم به پسرا گفت: خیلی می بخشید دیگه مجبور میکنن آدمو…
و بعد با صدای بلند گفت: یاااا چیه؟ چرا اینجوری حرف میزنی هان؟ اگه نگرانی چرا صبح باهام نیومدی؟هان؟ اصلا صبر کن خودم ببینمتون میفهمم باهاتون چیکار کنم اگه یکی از شما با من میومد الان اینطوری نبود پس صداتو واسه من نبر بالا
سومین هم با صدای بلند جواب داد: خب که چی؟ حالا که یه بار تنهایی فرستادمت بری باید میرفتی گم میشدی؟ الان کجایی؟
ریان: نمیخوام بگم کجام!
سومین: خیله خب پس خودت جواب خانم هان رو میدی فهمیدی؟
ریان یکدفه یخ کرد صداشو آورد پایین و گفت: خاک تو سرم سومین، آبجی چرا به اون خبر دادی اخه؟میدنی که اگه گیرم بیاره نصفم میکنه چرا اینکارو کردی؟
سومین: هان چیه؟ یکدفعه صدات آمد پایین؟میدونی از صبح ما رو دق داده…خب سرکار خانم از صبح رفتی تا الان که ساعت ۸ شبه پیدات نشده اونوقت نباید به اون می گفتیم؟
ریان: خیله خب بابا تو نمیخواد بگی خودم میام یه خاکی میریزم تو سرش دیگه!
سومین: ابله تو باید تو سر خودت بریزی نه اون…خب حالا بگو کجایی؟ کی میای؟
ریان: وقتی اومدم بهت میگم خدافظ
تلفن که قطع شد ریان با یک قیافه مظلوم گفت: بروبچ بدبخت شدم رفت…حالا چه خاکی تو سرش بریزم!
جیمین: تو سر کی؟
جین: آخیش دلم خنک شد!
ریان: بله نمکدون حقم داری ذوق کنی. منم که دارم از استرس میمیرم باید برم خوابگاه. هر چی زودتر!
و بعد از آشپزخونه خارج شد.
لهن جین به طرض عجیبی مهربان شد و گفت: حالا نگران نباش چیزی نمیشه فقط راستش رو بهشون بگو! صبر کن خودمم می رسونمت.
و رفت داخل یکی از اتاق ها و در رو بست!
ریان با تعجب به جیمین نگاه کرد و گفت: میگم جیمینی این داداشت چشه؟ معلوم هس با خودش چند چنده؟ هی کانال عوض میکنه…اولش از بدبختی من ذوق میکنه بعدش یکدفعه مهربون میشه!
جیمین پس کله اش رو خاروند: راستش خودمم موندم!
ریان خندید و گفت: بیخیال تو خودتو درگیر نکن.
جین با یک تیپ خیلی جذاب از اتاق آمد بیرون ریان ناخودآگاه از سر تا پای اون رو برانداز کرد و همینجوری داشت نگاهش میکرد که جین وسایل های ریان رو گرفت جلوش و گفت: بیا بگیر وقتی از حال رفتی اینا باهات بود.
ریان به خودش آمد لبخندی زد و گفت: آهان ممنون دستت مرسی من دیگه میرم خدافظ جیمینی و خدافظ آقای ازخودراضی!
جین خندید و گفت: هی خانوم کوچولو مگه راه رو بلدی؟من میرسونمت نمیبینی آماده شدم؟
ریان: بعلههه چه جورم … میگم واقعا ممنون ولی جین تو مطمئنی حالت خوبه؟ من هنوز همون ریانم ها!
جین لبخند جذابی تحویلش داد و گفت: خودت نمیذاری آدم مهربون باشه دیگه…خیله خب بیا بریم.
و بعد رو به جیمین گفت: داداشی تو توی خونه میمونی دیگه؟ مواظب خودت باش…من زود برمیگردم!
و میخواست بره که یکدفعه ریان گفت: آهان ! صبر کن … میگم بیاین چند تا عکس بگیریم شاید لازمم بشه.
جیمین: فکر خوبیه.
و سه تایی کنار هم ایستادن و با گوشی ریان چندتا عکس گرفتند.
جیمین یکدفعه شیطنتش گل کرد و گفت: ریان گوشیتو بده ببینم.
گوشی رو گرفت و همینطور که وانمود به نگاه کردن عکسا میکرد قایمکی با گوشی خودش که درست شکل گوشی ریان بود از اون دو تا عکس گرفت توی عکس اون ها کنار هم ایستاده بودند ریان لبخند به لب داشت و جین نگاهش می کرد…جیمین یه حس و چیز عجیبی توی اون عکس دید که باعث شد عکس رو پیش خودش نگه دارد…
گوشی رو گذاشت توی جیبش و گفت: اوم خانم کوچولو اینم موبایلت…عکسای قشنگی شده بود!
ریان: مرسی جیمین اوپا
جیمین: اتفاقا ما باید از تو تشکر کنیم به لطف تو امروز روز خاص و خوبی رو گذروندیم مگه نه هیونگ؟
جین: نه اصلا کی گفته؟ خیلی ام روز شلوغ و پر حرفی بود!
ریان با حرص زد روی بازوی جین و گفت: خیله خب بابا حالا نه اینکه جنابعالی خیلی بچه آرومی بودی! انگار کوک شده بود مدام عین اره برقی بره رو اعصاب آدم…اونوقت به من میگه پر حرف!
جیمین از تیکه ای که ریان انداخته بود خوشش اومد و زد زیر خنده…جین بهش یک چشم غره رفت و از ترس اینکه ریان دوباره شروع کنه گفت: بسه دیگه زودباش خانوم کوچولو!
و با عجله دست ریان رو گرفت و سریع به راه افتاد…جیمین از حرکت جین متعجب شد و فقط نگاهشون کرد…ریان همینطور که به دنبال جین کشیده میشده برای جیمین دستی تکون داد و از خونه خارج شد!
حیاط خونه خیلی بزرگ بود.گوشه ای از حیاط نمای بسیار زیبایی داشت به طور کامل با گل های مختلف پوشیده شده بود و سقفی از گل های یاس و خوش بو درست شده بود در زیرش هم با میز گرد هفت نفره ای قرار داشت…آرامش گوشه گوشه ی حیاط موج میزد…گوشه ای دیگری از حیاط مثل یک پارکینگ بود و چند تا ماشین مدل بالا با رنگ های مختلف اونجا گذاشته بود.جین ، ریان رو برد کنار یکی از همون ماشین ها…ریان که نفس نفس میزد گفت: صبر کن دیگه تو رو خدا بریدم بابا
جین ایستاد و نگاش کرد توی یک لحظه نگاهشون به دست هاشون افتاد که توی هم گره خورده بود جین یلی سریع دست ریان رو رها کرد و نگاهش رو به زمین دوخت از کاری که کرده بود هم تعجب کرد هم احساس خجالت…بدون هیچ حرفی در ماشین رو برای ریان باز کرد و خودش هم از در راننده سوار شد. ریان هم متعجب شده بد اما به روی خودش نیاورد و سوار شد.
توی ماشین فضای عجیبی بود هر دو ساکت بودند … ریان خواست کمربندش رو ببنده اما هر کاری که میکرد کشیده نمیشد…با حرص گفت: یااا چرا نمیای بیرون؟ نکنه دلت کتک میخواد؟
جین با لبخندی گفت: تو هنوز بدنت ضعیفه نمیتونی بکشیش چرا با این بدبخت دعوا داری؟
به طرف ریان خم شد تا تسمه ی کمربند رو براش بکشه برای چند لحظه فاصله ی بین آن دو خیلی کم شد طوری که هرم نفس های همدیگه رو حس میکردند…نفس هردو توی سینه حبس شد جین به خودش آمد خیلی سریع تسمه رو کشید و براش بست و به راه افتاد.
جین نگاهی به ریان کرد و برای عوض کردن جو با لحن گرمی گفت: خب از کدوم طرف برم خانوم خانوما؟
ریان تازه به خودش آمد لبخند تصنعی زد و آدرس رو داد و دوباره ساکت شد.
فضای عجیبی بود دمای بدن جین بالا و بالاتر می رفت طوری که احساس گرمای شدیدی میکرد. دستش رو روی گردنش کشید و دکمه ی بالای یقه اش رو باز کرد و نفس عمیقی کشید…نه تنها جین بلکه ریان هم همین حس عجیب رو داشت با نیم نگاهی به جین متوجه حال او شد.
جین: چرا هوا اینقدر گرمه؟ تو گرمت نیس؟
ریان: آه چرا به نظر منم گرمه.
جین: پس موافقی سقف ماشینو باز کنم؟
ریان به علامت مثبت سر تکون داد جین دکمه ای رو زد و سقف ماشین کم کم باز شد.حالا هر دو احساس بهتری داشتند اما هنوز فضای آرامی بین آن ها حکم فرما بود. جین خواست ضبط ماشین رو روشن کنه که ریان گفت: میگم…جین میشه ضبط رو روشن نکنی؟
جین: باشه ولی چرا؟
ریان: خب…اگه راستش رو بخوای…دلم میخواد از فرصتی که امشب به دست آوردم اونم کنار تو به خوبی استفاده کنم…میخواستم….
پایان پارت

………………………

چیطور بود؟؟؟؟

به نظرتون ریان چه قصد شومی داره؟؟؟

چی میخواد از جین؟؟؟؟

خخخخ نظر خوشمزه بدین بدجور گشنمه=)))

 

34 نظر در “See what your heart says-Part 3

  1. عالیییییییییییییییییییی بود هوراااااااااااااااا
    هههههههههههه ریان و جین چه جو هاتی داشتن…
    آجی جان خودم اصلا نمی تونم حدس بزنم ریان از جین چی می خواد… یعنی واقعا چی می خواد؟!؟!؟!؟!؟!؟
    قسمت بعدی زودی بزال لطفا میسی میسی
    بوسسسسسسسسسسس منتظرم

    • مرسییییییییییییییییییی هووووو
      خخخخخ هات رو راست گفتی خداییش
      منم نمیدونم!!! یعنی چی میخواااااااااااد؟؟؟ خخخخخخخخ
      چشم عشقم مرسی مرسیییییییی
      بووووووووووس

  2. فکر کن بقیه دخترا ببیننشون با هم دیگه …چه شود!
    منتظرم قیافه اون خانم هان رو ببینم کاشکی وقتی میرسن اونجا باشه…خخخخ

    • منفجر میشن آجی منفجرررررررررررر!!
      خخخخخخ کاشکی
      ایشالا صبر کن پارت بعد بخونی میفهمی!!

  3. دستت درد نکنه حالا دیگه جین و ریانو میذاری تو یه ماشین؟؟؟؟ ?
    در یک فضای بسته با اکسیژن کم ?
    به به دیگه جین که گرمشه و جنابعالی هم که معلوم نیست چی میخوای از جین من -__-
    گفته باشم این بچه چشم و گوش بسته اس….. اغفالش نکنی همسرمو ?

    • اوره خوبت شد؟؟؟؟
      از چیم چیم مایه میذاری دیگه؟؟؟!!!
      خخخخخخخخخ اینقد دوست داشتم موقع خوندن این پارت فیستو ببینم که حد نداره….عاااشقتم خنگول
      اوووووووف به قول آبجیمون جو بسی هات بود مینا بسییییی :دییییی
      اوه چشم و گوش بستشو تو پارت های آینده خواهی دید خواهرم ^_^

      • همش یه جمله بود مسلمون ?
        اتفاقا عکس العمل خاصی نشون ندادم ? داستانه دیگه داستانه ??
        غلامم ?????خخخخ
        عزیزم اگه داستان تو منحرفانه اس دلیل نمیشه همسر من اونجوری باشه.ایــــــــــــــش (جمله عرفانی مثلا ?✌)

        • حقتههههههههههه ازش کار کشیدی اصلا دیگه بدتررررر شومله ناز دوردونه ی منوووووو؟؟؟!!!
          واقعا؟؟؟؟؟ ایول منکه اینجور مواقع خودزنی میکنم در کنارش صبا زنی ام میکنم تا هیجانش بیشتر بشه=)))
          پووووووووف همسرتو همسر ارشد منم هستاااااااا من دانم که محرفه دانمممممممم تو ندانییییییی

          • یه جعبه غذا بود که کمتر از دو متر جابه جا کرد…خوبه میخواستن خودشون بخورنا…عمه ی من که نمیخواست بخوره :/
            صبای بدبخت…دست رو پیکاسوی من بلند نمی کنیا…پگی جوگیر
            باشه تو خوبی 😐

          • یک جعبه غذااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
            کمتر از دو متررررررررررررررررررررررررر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
            نفسسسسسسسسسسسس کششششششششششش
            صبا رو مظلوم نبین اون خودش شاخهههههههه شاخ هنوز رو نکرده !!!
            من فرشته ام فرررشته =))
            ولی کلا مینا میدونستی اسم من توی شناسنامه فرشته ست؟؟؟
            معلومه نمیدونستی ولی الان دونستی دیگه!!

  4. کار جیمین خیلی زشــــــــــــــت بود خـــــــــــیلی
    جیمین بووووق
    حالا یه چیزی میگم منو گوشه دیوار گیر میاری به حد مرگ میزنی ?

    • واااااااااااااااااات؟؟؟؟؟
      جیمین چی؟؟؟؟ نه مینا جیمین چی؟؟؟؟؟؟؟
      نفسسسسسسسسسسسس کشششششششششششششششششششششش
      میام الان سانسورت میکنم جوجه گوشه دیوار خفت کردن که خوبه

        • آفرییییییین خوبه به خشم سونامی دچار نشده موقور اومدی آورین دخترم!!
          خخخخخخخخخخ ولی خداییش این ترس یهوییت خیلی باحال بوداااا
          من تازگیا خیلی جذبه پیدا کردم مخاطرات طبیعی ام که مخااااااطرات بود ازم ترسید!!

          • اینقد کمپوت نخور میناااااااا قندت بالا میره نخووووووووووووور
            اگه سونامی منم دچارت میکنم جوجه فسقلی!!
            (اووووووف لهن تهدید امیزم تو حلقت)

  5. قشنگ بود عزیزم..فقط یه چیز ک بهش توجه نکردی بنظرم اومد…جین یه ادم معروفه نمیتونه راحت بایه دختر باماشین اینور و اونور بره چه برسه به اینکه سقفشمباز کنه مچشو زود میگیرن شایعه میکنن.البته ببخشیدا نظر من بود فق ولی داستانت قشنگه 🙂

    • فدای اون نظر تکان دهندت آجییییییییییی نه بابا خب میدونم کاملاااااااااااااا شونصد درصد حق با توئه ولی اینجا حال جین خوب نبوده گویا از اینکاراش کرده تنبیهش میکنم غصه خوردی؟؟؟…..و اینکه شبم بوده آجی کسی ندیدتشون ولی من حتمااااا رسیدگی میکنم در آینده خخخخخ ^_^
      مرررررررسی بابت توجهت گلممممممم :***

  6. فرشته؟ چه اسم قشنگی…چرا تو خونه همون فرشته صدات نمیزنن؟..
    همون بهتر که بهت میگن پگاه…فرشته نداشتیم انقدر شیطونی کنه والاععععععع

    • بهلهههه تمشکل……خب دیگه از همون طفولیت پگاه بودم عاخه اسم من و آبجیام هممون مال صبحه دقت کردی که…پگاه و صبا و بقیه آبجیام
      خخخخخخخ حالا که دارین دیگهههههههه از خداتونم باشه…..
      ولی بروبچ مدرسه فرشته صدام میکنن!!
      صبام یه اسم دیگه داره که بعدا از خودش بپرس من میخام تو خماریش بترکونمت یاه یاه یاه

        • خخخخخخ سحر اسم اون یکی آبجیمه….خیلی باحال زدی تو هدف!!
          ولی هنوز مونده….خخخخخ میگم حدس بزن منم راهنماییت میکنم
          فایتینگ

          • یاااااااااااااااااا تو دیگه کی هستی؟؟؟؟؟؟؟
            من الان هنگم کل دودمان ما رو درآوردی رفت…..سپیده اسم آبجیه بزرگمه از هممون بزرگتره
            دینگ ولی صبا نیس بازم تلاش کن
            فایتیییییییییییینگ

    • نوچ بچه ریاضیت مشکل داره هاااااا
      من چهار تا آبجی دارم که دوتاشون ازدواج کردن اوکی؟؟؟
      هنگیدیااا خخخخخخ الان فکرکنم اوکی شدی نه؟؟

        • ربط داشت دیگه ….تو دیروز شانسی اسم دوتا از آبجیای منو گفتی همون دوتایی که ازدواج کردن منم گفتم آبجیامن تو باز هنگیدی!!!
          خب خداروشکر…=))))))))))

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *